سلام چند وقتیه با خودم دارم فکر می کنم که تا کی می تونیم چشامون رو رو واقعیتها ببندیم ؟ گیرم حالا یکی مثل همین عمو پورنگ که همه چیز باورش شده باورش شده که خیلی ها دوستش دارن اشکالی نداره بذار بیچاره باورش بشه ولی اون خودش از همه فراریه چرا ؟ چون خودش می دونه که این خصلت آنته خصلت تلویزیونه سه ماه چهار ماه کافیه نباشه حالا نگاه نکنید یه سایت واسه کاسبی خودش هم که شده واسش وبلاگ و سایت راه اندازی کرده و یا 10 15 تا دختر بچه که تازه تو ادبیات شون با کلمه عشق آشنا شدن و این بنده خدا رو به غلط عشق خودشون می دونن تلویزیون همینه تو سریال بزنگاه وقتی علنا عشق بچه گانه فرزانه و کامران رو با به به و چه چه به تصویر می کشند در واقع تایید همین عشق و عاشقی های عمو پورنگ و طرفداران 14 15 ساله اش است حرف از کودک می زنند و تو سایت های کاسبی پرشین بلاگ دخترای 15 16 ساله رو به عنوان برنده اعلام می کنند اومده بودم بگم که آیا کسبی می دونه چرا بلاخره وبلاگ نوستالژی تعطیل شد؟ البته چون آدرسش هنوز هست کمی به موضوع شک کردم البته من منتظرم دوباره باز بشه راستی امروز سالگرد داداش عمو پورنگه بیایید دعا کنیم روح داداشش از این کارای برادرش تو اون دنیا عذاب نکشه مثل این حاج رضای سریال روز حسرت
این نوشته را هم از آرشیو وبلاگ نوستالژی اینجا براتون می گذارم ..
مسجد روح الله
دو كوچه پايينتر از منزل برادرم و درست وسط كوچه مسجد روح الله قرار داشت از ابتدا تا انتهاي كوچه كيپ تا كيپ ماشين پارك كرده بود و به زحمت مي شد كه ماشيني از ابتدا تا انتهاي كوچه تردد نمايد كساني كه تازه مي آمدند مجبور بودند ماشينهايشان را تا سه چهار كوچه بالاتر و يا پايينتر پارك كنند درب بزرگ ورودي مسجد پس از يك كريدور چند متري به شبستان مسجد منتهي مي شد كفش كني در همان كريدور بود بعضي ها كفش هايشان را داخل كيسه پلاستيكي مي گذاشتند و با خود به داخل ميبردند و بضي هم كه زودتر آمده بودند به كفشداري تحويل داده بودند چند تا پسر بچه به اتفاق برادرزاده هايم مشغول مرتب كردن ساير كفشهاي باقيمانده بودند
صداي قاري قرآن از بلندگوي مسجد و بيرون آن شنيده مي شد من به اتفاق او و پدرم و برادرانم كنار درب ورودي مسجد ايستاده بوديم همان جايي كه عرف است خانواده متوفي به ايستد از جايي كه ايستاده بودم راحت ميشد داخل كوچه را ديد ماشين ها يكي يكي و بدون وقفه مي آمدند و درست روبروي درب ورودي مسجد مي ايستادند و پس از پياده شدن سرنشينان دنده عقب بر مي گشتند تك و توك در دست كساني كه پياده مي شدند دسته گلي با روبان مشكي بود مردها اكثرا لباس تيره پوشيده بودند و زن ها اگر چادري نبودند مانتوي تيره بر تن و روسري مشكي بر سر داشتند از همان لحظه پياده شدن سر نشينان مي توانستم به فهمم كه از طرف چه كساني آمده اند و آيا از دوستان من هستند يا دوستان برادرم
چشمانم با مردمي كه از جلويم عبور مي كردند حركت مي كرد و گاهي هم سرم را براي قبول كردن تسليت كساني كه از دور با ايما و اشاره مثلا به من تسليت مي گفتند بالا و پايين مي كردم به ياد شب قبل از فوت برادرم افتادم درست سر همين كوچه داخل ماشين او نشسته بوديم آن موقع اصلا متوجه مسجد داخل كوچه نشده بودم نمي خواستم با او به اينجا بيايم ولي او به اصرار من توجهي نكرد و گفت : خودم مي رسانمت از او خواستم چند تا كوچه پايين تر از منزل برادرم بايستد تا با هم كمي حرف بزنيم تماشاي برادرم با آن وضعيت برايم عذاب آور شده بود پزشكان قطع اميد كرده بودند و ما هم فقط به اميد معجزه بوديم چند نفر از دوستان برادرم به او پيشنهاد داده بودند كه اگر شراب قرمز هفت ساله بخورد فرجي در بيماري اش حاصل مي شود ولي برادرم مي گفت پس نمازم چه مي شود ؟ ماشين سر كوچه كه ايستاد نور تير چراغ برق بالاي سر ماشين داخل ماشين را به دو قسمت تاريك و روشن تقسيم كرده بود خيلي خوشحال بودم كه در نيمه تاريك قرار گرفته ام دلم پر بود و بيماري برادرم را بهانه كردم و تا خواستم حرفي بزنم بغضم تركيد و از همه چيز به او گفتم از حرفها و كنايه هاي مادرم و خواهرانم تا نيش ها و متلك هاي ممد آقا و كنايه هاي حسين داماد بزرگ مان همه را به او گفتم در حالي كه سعي مي كردم اشكهايم را پاك كنم ادامه دادم خوب چكار كنم ؟ و بعد با تاكيد گفتم تو رو دوست دارم و نمي خواهم تو را از دست بدهم و مي ديدم كه او همچنان به من زل زده است و سكوت اختيار كرده است نگاهش تمامي نداشت و همين طور سكوت بامعنايش تقريبا داد زدم : د … لامصب يه چيزي بگو چرا زل زدي به من و او همان طور كه به من نگاه مي كرد و بدون اينكه پلك بزند گفت : البته لامذهب درست تر است جناب آقاي شبكه يك
در فرصت مناسب تا قاري قرآن سكوت مي كرد ناگهان صداي صلوات مردم بالا مي گرفت و بلافاصله عده اي مسجد را ترك مي كردند و تمام سعي شان هم اين بود كه به صورت دسته دسته و رديفي از جلوي خانواده ما عبور كنند و به ما تسليت بگويند بعضي از آنها هم بيش از اندازه خودشان را به زحمت مي انداختند تا ضمن نزديكي به من موفق به روبوسي با من شوند
انشالله غم آخرتون باشه ..
از صميم قلب بهتون تسليت ميگيم …
خدا پشت و پناه خانواده اش باشه
ما رو هم در غمتون شريك بدانيد ..
مي دونم داغ برادر سخته
خدا بهتون صبر و تحمل بده
خوب راست مي گفتند داغ برادر سخت است ولي براي من آن لحظه سخت تر يادآوري لحظه اي بود كه براي پا در مياني بين من و او كه سال گذشته با هم قهر بوديم از خدابيامرز برادرم كمك خواستم تا قبل از او تمام اعضاي خانواده ام را واسطه كرده بودم ولي هيچ افاقه اي نكرده بود به عنوان آخرين تير در تركش از خدابيامرز كمك خواستم ولي برادرم گفت : مگر موقع دوست شدن با او مرا واسطه كرده بودي كه اكنون از من انتظار داري به حرفت عمل كنم ؟؟
نگاهم به پاترول افتاد كه تازه جلوي مسجد ايستاده بود چند نفر سعي داشتند دسته گل بسيار بزرگي را كه در عقب ماشين بود را با وسواس زياد به داخل مسجد بياورند آن طرف ماشين هم چند خانم مانتويي ايستاده بودند عزيز را ديدم كه در حال راهنمايي آنها به طرف قسمت زنانه مسجد بود برادرم عزيز خيلي چست و چابك بود و هر كاري را كه به محول مي كردند به سرعت انجام مي داد از دور با تكان دادن دستش چيزي را به من فهماند سقلمه اي به او كه در كنارم ايستاده بود زدم و نگاهش كردم و گفتم الان ميام
همه آنها كه تازه رسيده بودند از همكارانم در شبكه بودند سرتا پا مشكي پوشيده بودند و من همچنان با چشمان اشك آلود به حرفهاي تسلي بخش آنها گوش مي دادم و بعد كه متوجه شدم خانم لاله نيز در سوگ پدرش است بغضم دگر بار تركيد مسلم در حالي كه سعي مي كرد مرا آرام كند دوباره مرا به جاي اولم برگرداند و خودش هم همان جا كنارم ايستاد يكي از فاميل گفت : داريوش جان اين كنار در وايستادن مخصوص فاميل متوفي است به دوستانت بگو برن تو مسجد بنشينن در حالي كه او را نشان مي دادم و طوري كه برادرانم و پدرم هم مي شنيدند گفتم اگر منظورتون اونه بايد بگم ايشون كم از فاميل هم نيست و بعد در كمال تعجب دیدم برادرم كاظم درگوشي با مسلم حرف مي زند و با دست او را به داخل مسجد هدايت مي كند
داخل مسجد مملو از جمعيت بود با صلوات عده اي مي رفتند و در همان حال عده ديگري وارد شبستان مي شدند صورتم از حس افتاده بود در جمعي كه جلوي در ورودي ايستاده بوديم من تنها كسي بودم كه مدام مردم او را مي بوسيدند با خودم فكر مي كردم اگر من برادر خدا بيامرز نبودم آيا باز اين جمعيت مي آمد ؟ آيا اين همه دسته گل هاي رنگارنگ با روبان مشكي به داخل مسجد سرازير مي شد ؟؟ و بعد به ياد مرگ افتادم از خودم مي ترسيدم از مرگ از عدم و از نيستي لحظه اي كافي بود تا با شيطان خلوت كنم آنهم در مسجد و در يادبود برادر مرحومم آري من قبلا از مرگ مي ترسيدم آن روز در بهشت زهرا كه در حال تدفين پيكر برادرم بوديم قطعه 206 هنوز 20 درصدش هم پر نشده بود ولي اكنون تمام قطعه 206 پر كه شده است بماند همه قبور سنگ دلخواه خود را يافته اند و گل كاري و درخت كاري قطعه 206 نمي گذارد تو بفهمي تا دو سال پيش اينجا خالي از ميت بوده است
كسي مرا به سوي خود كشيد اين احساسي بود كه به من دست داد به خود كه آمدم كاظم را ديدم كاظم تنها داماد خدابيامرز بود : داريوش قسمت زنانه كارت دارن و بعد خيلي سريع رفت نگاهي به او كردم احساس مي كردم كه او هم خسته شده است از ابتداي مراسم تاكنون همپاي ما و در كنار ما ايستاده بود قدش از همه ما يك سر و گردن بلندتر بود نگاهي به او كردم و بي آنكه حرفي بزنم فقط سرم را تكان دادم يعني اينكه تنهايت مي گذارم و او همان طور كه سعي مي كرد ديسپلين خاص خودش را در كت و شلوار سورمه اي اش حفظ كند با تاني و بي آنكه دهانش باز شود و يا اينكه سرش را تكان دهد پلك هايش را آرام بست و باز كرد يعني اينكه اشکالی ندارد
در قسمت زنانه من تنها مردي بودم كه همه زنان آنجا دورش را گرفته بودند هستي پرستو و خانم لاله هم بودند آن طرف تر ليلا برادرزاده ام محكم و استوار با چشماني مرطوب ايستاده بود چند نفر ديگر هم از خانم هاي همكار و همسايه هم بودند براي يك لحظه فكر كردم كه با مادر گل مراد همكار سابقم نيز حرف زدم در راه بازگشت به قسمت مردانه چند تا پسر بچه هم مدام به دنبال من مي دويند كنار مسجد شخصي جلويم را گرفت و از من تقاضاي كمك كرد سعي كردم خودم را كنترل كنم كه عزيز برادرم به كمكم آمد
مسجد براي چندمين بار پر و خالي شده بود هيت امناي مسجد تعجب كرده بودند از كثرت دسته گلها و همين طور تعدد جمعيت ..آخر مجلس هم نوبت حاج آقا شد كه از مرگ و زندگي اخروي صحبت كرد از پاداش الهي گفت و تاكيد كرد : به اندازه ذره اي خوبي و ذره اي بدي نسبت به هر كس در آخرت به سزا و جزايش خواهد رسيد

کی گفته آمریکایی ها دین سرشون نمی شه؟
)















سلام
ببین بهت پیشنهاد میکنم بند و بساطت رو جمع کنی و بری یه جای دیگه. حرفات اصلا خریدار نداره.
همیشه 2گروه از آدما وبلاگهاشون پرطرفداره. یه گروه آدمهای محبوب. یه گروه آدم های بی ارزش و خوار. فکر کنم تو از دومین دسته ای. وبلاگهای آدمهای خوار همیشه به خاطر این پرطرفداره چون همه میان و بهش میخندن. به حماقتش…
تو حرفهای کاملا بی منطق میزنی و این مطمئننا هیچ کس رو راضی نمیکنه.
من درباره تو و نوستالژی و … یه سری دیگه از همین دور و بریهات به خیلی چیزها رسیدم. پس یه کاری نکن آبروت رو ببرم. خیلی مواظب باش…
سلام عارفه خانم یادم میاد که با تو یکی اینجا چند بار حرف زدم و کاملا با احترام چون تو وبلاگت خونده بودم که با عمو قبلا صحبت کرده بودی و حتی حامل پیامی برای تالار مای پردیس قبلی بودی اتفاقا خیلی هم از منطق شما خوشم می اومد و میاد
اینکه گفتی ..من در باره تو و نوستالژی و ….یه سری دیگه از همین دور و بریهات به خیلی چیزها رسیدم. پس یه کاری نکن آبروت رو ببرم. خیلی مواظب باش….. باید بگم منم در باره شما خیلی چیزا رو می دونم حتی اون جریان خنده دار ملاقات تو رو با صاحاب مغازه سایت کاسبی عمو خوندم و کلی قاه قاه خندیدم همه چیز رو به هم ربطش داده بودید و …واقعا خنده دار بود
می تونستم بیام و جوابت رو بدم ولی تو خودت خوب می دونی مسیر رو به رشدی داری این وبلاگ هست وبلاگ تو هم هست و عمو پورنگ و الباقی هم انشالله که هستند نگران نباش روزی با به یک واقعیت تازه تر خواهی رسید که در آن هیچ کس منفعتی ندارند نه مثل الان که صاحاب مغازه پرشین بلاگ دلش به دکونی که باز کرده واسه عمو خوشه ..حتی دلش به این هم خوشه که تو رو هم فریب بده و بیایی تو پرشین بلاگ وبلاگت رو ادامه بدی اون به همین هم دلش خوشه .. یه مدت دوست داشتن عمو پورنگ و وبلاگ بازی تو بلاگفا واسه عمو وقتت رو پر کرده بود حالا هم که صاحاب مغازه پرشین بلاگ با چارتا حرف نامربوط و بچه خرکن از تو داره سو استفاده می کنه و داره از عارفه مثلا یک وبلاگ نویس اصلاح طلب برای مغازه اش میسازه وگرنه آیا نمی تونست عارفه تو بلاگفا بمونه ؟ و همه اینارو همونجا ادامه بده ؟ اصلا چرا تو که خبرنگاری این ماجرا رو دنبال نمی کنی ؟ بیا و همه دانسته هایت رو هم داشته باش و هر وقت دوست داشتی تو وبلاگت بنویس منم اون پستت رو عینا همین میذارم که خواننده بیشتری نسبت به وبلاگت داره تا همه بفهمند که اینجا واسه کیه ..بنده خدا داری اشتباه میری و من خیالم راحته که با تحلیل و برداشت های تو بر اساس حرفهای دیگران اشتباه می کنی چرا نمیایی با خود عمو پورنگ یه مصاحبه داشته باشی ؟ و بعد همه اونا رو بدون کم و کاست اینجا بذاری ؟ حتی می تونم آدرس برادرزاده های عمو رو بدم هم سن و سال خودت هم توش هست یکیش با من همکلاسه دوست داری عمو پورنگ رو از دید اون بشناسی ؟ دوست داری به معلوماتت اضافه بشه ؟ چرا تو می خواهی مثل بقیه با چسب و سریشم هم که شده این وبلاگ رو به اینجا و اونجا بچسبونی ؟؟ چرا خود عموپورنگ دنبالش نیست ؟ اگر تو دوست داشتی من حاضرم با تو و عمو پورنگ یه میزگرد سه نفره داشته باشم محلش هم تو دانشکده ما باشه که عموپورنگ طرفدارای منطقی تری هم نسبت به تو داره .. عارفه خانم تو تو یه خانواده خاص به دنیا اومدی تو یه مدرسه خاص درس خوندی تو یه وبلاگ خاص مطلب نوشتی عقاید خاص خودت رو داشتی و داری من برای پرده برداری تو آماده ام ولی فقط یه شرط داره یه طرفش عموپورنگ هم باشه که از واقعیت دور نشویم من مطمئنم اونچه که تو میدونی همه واقعیت نیست من و عمو پورنگ همه واقعتیم یه نکته چرا با وجود این همه عمو دیگه نوشتنش رو ادامه نمیده ؟؟ دوست دارم اول به عنوان با مسمای خرمگس و اون آرم رسیده باشی و بعد بیایی و جواب بدی من هیچ عجله ای ندارم
میدونی خرمگس یعنی چی ؟؟تو بهش خواهی رسید کمی وقت بگذار بنده خدا چار تا حرف از دهن اینو اون شنیدی که دل خوش نکن به ..میام و همه چیز رو میگم و ال می کنم و بل می کنم … تو فکر می کنی چرا تا حالا من هنوز گفتنی ها رو نگفتم ؟؟ من چرا اینجا راز عمو پورنگ رو فاش نکرده ام ؟؟ چرا ؟ چون خدا ستار العیوب است تو قران می فرماید بپوشان تا من نیز بپوشانم اگر خیالم راحته برای اینکه تاکنون پوشانده ام و در وبلاگ فقط خواستم که آینه باشم یک آینه تمام قد برای عمو پورنگ آینه شکستن خطاست سعی کردم عاملی باشم تا عمو خودشو بتونه پیدا کنه روزی به این خواهی رسید که عمو از خرمگس بیش از همه برای رسیدن به شخصیت اصلی اش تشکر خواهد کرد اون روز دور نیست .. باز هم میگم .. من و عمو پورنگ همه واقعتیم بی کم و کاست… و بازم تاکید می کنم بیا و هر چه می دانی در اینترنت منتشر کن به عمو هم که دسترسی داری اگر خواستی و شماره سی سی … را جواب نداد به من بگو تا شماره دیگه ای ازش بدم که راحت بتونی باهاش تماس بگیری فقط بدون که حتما منم بیکار نخواهم نشست و آینه ای در مقابل آینه ات می گذارم