ششمین جشن تولد پرشین بلاگ هم تمام شد پرشین بلاگی که اکنون نزدیک به یک سال است همه بروبچه های وبلاگستان را سر کار گذاشته است مردابی با اسم سایت عمو که دیگر به گنداب می ماند و یا فراموشخانه ای به نام تالار گفتگوی عمو پورنگ در سایت مای پردیس که در بهترین شکل ممکن عدد طرفدارانش به 500 نفر هنوز نرسیده است مهدی بوترابی که به قصد استفاده تجاری داعیه طرفداری از عمو پورنگ را دارد و داریوش فرضیایی هم برای فرار از اتهاماتی که در اینترنت گریبانگیرش است به بوترابی مدیر پرشین بلاگ فعلا چسبیده است امروز من هم در این جشن حضور داشتم البته دریافت دعوت نامه بماند ولی به خدا نمی دانستم که عمو پورنگ هم جزو مدعوین است
از ساعت سه بعد ازظهر در نزدیکی محل از دور افرادی که وارد میشدند را زیر نظر می گرفتم البته منتظر کسی هم بودم که برای من خیلی زحمت کشیده بود و علاوه بر گرفتن دعوت نامه قرار بود که به من در سالن پایین هم صندلی بدهد بلاخره او می آید و پس از کلی حال و احوال و خوش و بش ( چون همش با هم ارتباط اینترنتی داشتیم و این اولین دیدارمون بود ) به طرف سالن به راه می افتیم همون اول ورود مون به همه یکی یه بسته که همش چرت و پرت های مربوط به پرشین بلاگ رو میدهند به اجبار منم می گیرم خدا خدا می کنم که همون پایین صندلی ام جور شود چون طبقه دوم خیلی بالا و اصلا مناسب نیست از اون پایین که به طبقه دوم نگاه می کنی کلاه ات می افتد
همون وسطا می نشینم تنها و خیلی هم حواسم رو جمع می کنم چون صندلی ام قاچاقی است و به همراه ام هم دسترسی ندارم در همین حین خانم چادری قد کوتاهی که آبروی هر چی چادری رو برد در باره فیلتر و اشتباه تایپی و این حرفا داره وراجی می کنه میگم وراجی چرا که وبلاگای قبلی منو همین پرشین بلاگی ها عامل فیلترش بودند خیلی از آیتم های این چشن نشان می داد که پرشین بلاگ به دنبال اقتصاد و سیاست است و در این میان می خواهد از وبلاگ نویس ها به عنوان طمعه خود استفاده کند نمونه اش حضور برخی از عوامل فیلم دایره زنگی حضور فخر السادات محتشمی پور نویسنده وبلاگ روزنه , حضور امیررضا خادم , حضور دختر مرحوم کیومرث صابری ( گل آقا ) پوپک صابری نویسنده وبلاگ گلنسا , حضور ابطحی معاون قبلی آقای خاتمی , حضور رضا کیانیان که آب پاکی روی دست همه ریخت و اعلام کرد من که اصلا وبلاگ نویس نیستم .
زیاد به بیراهه نریم در همان جایی که نشسته بودم دو سه ردیف جلوتر هم عمو پورنگ و اون کارچاق کن کوتول تر از خودش هم بودند از دیدنشان خیلی تعجب کرده بودم وای خدای من خیلی دوست داشتم برم جلو و ازش بپرسم نظرت در باره خرمگس چیه ؟ ولی یک آقای ریشو که جلوی من نشسته بود مزاحم دیدم بود
مجری برنامه که لوس ترین و خنک ترین موجودی بود که تا حالا دیده بودم البته به غیر از عمو پورنگ ناگهان اعلام کرد که عمو پورنگ هم که در جمع ماست بیاد بالای سن از او اصرار و از عمو پورنگ انکار البته یه کمی هم با کارچاق کن کوتول تر از خودش هم درگوشی حرف زدند و بعد هم پا شد و به طرف سن به راه افتاد اولین بار بود که عمو پورنگ را از نزدیک می دیدم همش از تلویزیون دیده بودم و و فقط از روبرو ولی حالا از پشت سر او را می دیدم پس کله اش که مو نداشت و من متعجب از جادوی تلویزیون به همراه بقیه دست می زدم که عمو پورنگ به بالای سن رسید و در حالیکه خیلی زور می زد که خودش را ریلکس نشان بدهد گفت : البته من برام خیلی مشکله که بخوام برای این جمع حرف بزنم چون کارم با بچه هاست واقعا از این احمقانه تر دیگر نمی توانست حرف بزند و بلافاصله خودش رو با اون پارمیدا دختر مثلا وبلاگ نویس 6 ساله روی سن مشغول می کند و ازش در باره چگونه نوشتن وبلاگش می پرسد البته من هم خیلی دوست داشتم که همانجا از او خیلی سوالات بکنم که قبلا هم ستاره از بوترابی مدیر سایت پرشین بلاگ کرده بود مثلا :
آیا خودش در وبلاگ نوستالژی می نویسد ؟
چرا 15 ماه است که در وبلاگ دست نوشت چیزی نمی نویسد ؟
اصلا چرا رفتار او و آرایش صورتش و ابرو برداشتنش مثل خانم هاست ؟
این که می گویند او …… درست است ؟
تو همین فکرا بودم که عمو پورنگ یه خاطره گفت همون خاطره که در تمامی شهرهایی که سفر کرده و پول های هنگفتی هم گرفته روی صحنه در لابلای نمایش های روحوضی اش مطرح کرده است
و باز مثل همیشه از رادیو میگه و و از سال 77 و همکاری با رادیو و چگونگی آمدن به تلویزیون وبعد هم همون خاطره ننه بلقیس رو تعریف می کنه و دوباره به همه اذعان می کنه که یه زنی تو وجودش هست ولی تا حالا کسی اونو نفهمیده که من بعد از این وجهه عمو پورنگ زیاد خواهیم گفت و در آخر هم از وبلاگ میگه و ادعا می کنه اونقدر پورنگ زیاد شد که خودم هم باید کلی وقت بذارم و بگردم ولی خوب اعتراف خوبیه که لااقل از داریوش فرضیایی و نوستالژِ ی اش حرفی به میان نمی آورد آخر از همه هم برای اینکه اعتماد به نفس اش را به رخ همه بکشد از دماغ گنده اش جوکی می گوید که مثلا همه بخندند که فقط یه سین به آخر همه کلماتش اضافه می کند تا به آن لهجه اصفهانی بدهد و بعد در کمال بی عقلی از سایت تفریحی عمو که در راستای سیاست اقتصادی پرشین بلاگ است و بیش از یک سال و نیم است که آپدیت نشده است به عنوان وبلاگ خود یاد می کند در همین هنگام دور و بری های من کلی می خندند و می گویند :
بابا این عمو چقدر خنگه که فرق سایت و وبلاگ رو هنوز نمی دونه
تا اینجاشو داشته باشید تا بعد …

















خیلی حرص خوردید در آن مراسم نه؟