عكس يادگاري كيان و عمو پورنگ را به كيان مي دهم. كيان با حرص و بغض مي گويد: حالا خوبه من عكسش را پاره كنم.علت عصبانيتش را مي پرسم. گويا كيان دور از چشم دوربين ها و خارج از صحنه و دكور مي خواسته با اين عموي مهربان صحبت كند كه او با تندي و با اين جمله كه «برو كنار اعصاب معصاب ندارم» او را از خود رانده است.
به ناگهان چند رفتار از عمو پورنگ را كه در روز مراسم جشن كودكان ديده ام به ياد مي آورم.(مرد محترم و ميانسالي از او مي خواهد كه يك لحظه بچه 3 ساله اش را بغل كرده تا عكسي به يادگار بگيرند كه اين لب خندون ما با اخم و تخم مي گويد كه لباسهايش آسيب مي بيند و كودك را از خود مي راند.« عمو پورنگ دوست داشتني در پايان مراسم جشن كودكان با يكي دو محافظ وبا عجله از دايره اشتياق و ذوق دهها كودكي كه او را دوست دارند فرار مي كند كه مبادا خارج از برنامه, با يكي از آنها سلام و عليكي كرده باشد.»با خود مي گويم , بي حكمت نيست كه خيلي ها براي يكي دو سال چهره و شهره مي شوند و بعد هيچ خبري از آنها نيست ولي بعضي ها براي هميشه ماندگارند.
هر چند كه هنوز برنامه عمو پورنگ را براي كيان بهتر از بازيهاي كامپيوتري مي بينم ولي از مسئوليت پدري خود هم…
در پايان: راستي آيا رابطه اي بين رفتار ملي پوشان فوتبال ما با اعصاب و مصاب عمو پورنگ وجود دارد يا خير؟
منبع : http://siselaleng.persianblog.com/1383_5_siselaleng_archive.html#2231238

















…………………میخوام بهتون بگما ولی میترسم… نمیدونم بگم یا نگم راستی……
پریسا جان راخت باش هر چه دل تنگت می خواهد بگو